من و سایه ها
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
من 27 ساله هستم و فوق لیسانس دارم و توی یه شرکت خصوصی کار می کنم . 3 ساله ازدواج کردم و یک سال و نیم پیش رفتم سر زندگیم .
هنوز نمی دونم از چی و از کجا میخوام بنویسم .ولی می دونم اینجا قراره جای خالی یک شنونده رو برای حرفام پر کنه . نه اینکه کسی رو برای حرف زدن نداشته باشم نه .ولی یه سری حرفا هست که آدم دلش میخواد بگه و کسی نشنوه یعنی مخاطب خاص نداشته باشه و قضاوت نشه.
امروز یه روزه الکیه تو شرکت و یه جورایی تق و لقه و اونایی هم که هستیم حال کار کردن نداریم .
دلم یه مرخصی می خواد و قدم زدن بی هدف و بی هوا تو یه مرکز خرید .فرق نداره کجا .
همکار بغل دستیم هم مرخصیه باز اگه بود یه گپی با هم می زدیم .هرچن زیاد مثل هم نیستیم . اون 35 ساله ست و مادر یه پسر کوچولوی یکسال و نیمه تنبل که هنوز حرف نمی زنه و ارمنی هم هست ولی دختر خوب و باحالیه و حرف زدن باهاش لذت بخشه هر چند عوالمش خیلی بامن فرق داره.
کلا خیلی از دور وبریهام اینجورین .مثلا شوهرم با اینکه خیلی همدیگه رو دوست داریم و با هم خوشیم وقتی باهم حرف می زنیم بیشتر اون حرف می زنه و من مخاطبم .
چون چیزایی که برای من خیلی جالبه زیاد براش هیجان انگیز نیست .
خوب واسه اولین روز بسه .
کو تا ما راه بیافتیم.
هنوز نمی دونم از چی و از کجا میخوام بنویسم .ولی می دونم اینجا قراره جای خالی یک شنونده رو برای حرفام پر کنه . نه اینکه کسی رو برای حرف زدن نداشته باشم نه .ولی یه سری حرفا هست که آدم دلش میخواد بگه و کسی نشنوه یعنی مخاطب خاص نداشته باشه و قضاوت نشه.
امروز یه روزه الکیه تو شرکت و یه جورایی تق و لقه و اونایی هم که هستیم حال کار کردن نداریم .
دلم یه مرخصی می خواد و قدم زدن بی هدف و بی هوا تو یه مرکز خرید .فرق نداره کجا .
همکار بغل دستیم هم مرخصیه باز اگه بود یه گپی با هم می زدیم .هرچن زیاد مثل هم نیستیم . اون 35 ساله ست و مادر یه پسر کوچولوی یکسال و نیمه تنبل که هنوز حرف نمی زنه و ارمنی هم هست ولی دختر خوب و باحالیه و حرف زدن باهاش لذت بخشه هر چند عوالمش خیلی بامن فرق داره.
کلا خیلی از دور وبریهام اینجورین .مثلا شوهرم با اینکه خیلی همدیگه رو دوست داریم و با هم خوشیم وقتی باهم حرف می زنیم بیشتر اون حرف می زنه و من مخاطبم .
چون چیزایی که برای من خیلی جالبه زیاد براش هیجان انگیز نیست .
خوب واسه اولین روز بسه .
کو تا ما راه بیافتیم.
نوشته شده توسط سارا
در 14:56 | لینک ثابت
•
