تبليغاتX
من و سایه ها

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

یه بار دیگه بنویسم ببینم بالاخره می شه بذارمش تو این وبلاگ در پیتمون.
زمانی که ما مدرسه برو بودیم تعلیمات دینی و مذهبی و کلا شستشوی مغزی شدیدا باب بود مخصوصا اون موقع که دبیرستانی بودم .
یه سری مربی هم داشتیم که من اصلا نمی دونم برای چی حقوق می گرفتن به اسم مربی پرورشی که متصدی این امر و پاچه دخترای مردم رو گرفتن بودند.
یادمه اول دبیرستان که بودم یه دوستی داشتم که همسایه مون بود و ارمنی بود .ما با هم همسن بودیم و همدوره .
اول دبیرستان که بودیم اون یه دبیرستانی رفت به اسم مریم که فکر کنم بهترین دبیرستان ارمنی ها باشه که تو میرداماد هم هست اگه اشتباه نکنم .
من هم به دبیرستانی می رفتم که نمونه مردمی بود و تو یه منطقه متوسط به بالای تهران قرار داشت و کلا پدر و مادر های بچه اکثرا تحصیلکرده بودند و اکثرا غیر مذهبی و بین بچه های دبیرستان هم تیپ مذهبی خیلی کم پیدا می شد.
یه روز فکر می کنم روز زن یا یه همچین مناسبتی بود که گفتن برنامه داریم و مدیرمون اومد سر صف و گفت ما از خانوم فلانی (اسمش اصلا یادم نمیاد خودتون فکر کنید ببینید نماینده مجلس زن تهران تو سال ۱۳۷۵ کی بوده) نماینده تهران در مجلس هستند و ما از ایشون به عنوان یه زن موفق دعوت کریم برای شما سخنرانی کنند.
خلاصه یه زن قد کوتاه جوون که قیافش هم بد نبود و البته شدیدا چادری اومد پشت تریبون و شروع کرد به ضر زدن.
می گم ضر زدن چون واقعا ضر می زد.
قسمت عمده بحثش این بود که کلا تعدد زوجات خیلی خوبه و ما زنای مسلمان خیلی خوشبختیم که این قانون رو تو دینمون داریم .
چرا چون مردا کلا تنوع طلبن و اصلا ذات مرد چند همسره و مردی که تک همسر باشه و به همسرش وفادار وجود نداره و مردها یا چند همسرن و یا زیرآبی میرن و ما خیلی خوشبختیم که اسلام به مردا اجازه می ده از طریق شرعی و خدا پسندانه نیاز طبیعی خودشون رو که حقشونه (بمیرم الهی براشون ) برآورده کنن و به گناه نیفتن و ما هم با یه مرد معصیت کار زندگی نکنیم .
بعد از اونور یادمه برای این دوستمون تو دبیرستانشون یه خانوم مشاور روان شناس آورده بودن که برای بچه های دبیرستان طرز برخورد و آداب معاشرت با آقایون و دوست پسرای احتمالی آیندشون و اینکه چگونه خانومانه و دلبر جلوه کنن (مثلا با پوشیدن لباسای خانومانه مثل کفش های زنونه و پاشنه دار به جای کتونی و دامن و پیراهن به جای شلوار در مهمونی ها )براشون صحبت کنه .
خداییش میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است .
فقط امیدوارم اگر یه روزی تو این کشور دختردار شدم با این تبلیغات و قوانین شدیدا جنسیتی ضد زن بتونم یه دختر محکم و قوی و متکی به نفس و مستقل بزرگ کنم.

نوشته شده توسط سارا در 11:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

من بدبخت سه بار یه پستی رو با فلکزدگی نوشتم این بلاگفا زد پروندش .
فکر کنم پست های مورد دار رو می ده رو هوا .
به هر صورت من بی خیال چیزی شدم که می خواستم بنویسم.
نوشته شده توسط سارا در 9:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

تست
نوشته شده توسط سارا در 9:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

 
نوشته شده توسط سارا در 15:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

خداییش ما خانوما چرا اینطوری هستیم ؟

۱- قضیه رفتن من از این شرکت منتفی شد و فعلا موندنی شدم .البته ترفیع هم نگرفتیم ولی با پررویی موندیم سرجامون . حالا شاید واسه اینکه یه خورده دل خودم خوش باشه بروم و دوره C.IMA که یک دوره تخصصی مرتبط با کارمه و دوسال طول می کشه رو بگذرونم که عمرم به بطالت نگذره.ولی خوب البته امتحان ورودی داره و و یکسری قرتی بازیا مثل ترجمه مدارک تحصیلی که من حتی برای فارغ التحصیلی ارشدم هم اقدام نکردم .
در نتیجه فکر کنم واسه یه مدت خودم سرگرمی فکری جور کردم.
بگذریم . اونموقع که هنوز رفتنم قطعی نشده بود محض درد دل به یکی از همکارا (البته امتحانش رو پس داده بود و اشتباه از من بود) گفتم که شرایطی جور شده و ممکنه که من رفتنی باشم .موقعیت در ناهارخوری .پس از پنج دقیقه می ری دستشویی عطر بزنی که بوی غذا ندی و بری سر جات بشینی .
کل این پروسه ۵ دقیقه طول کشید.
بر می گردی طبقه پایین سرجات.
رییست می کشدت کنار (در جریان کار جور شده بود) که خانوم فلانی تا موقعی که رفتنت صد در صد نشده با هیچ یک از خانوم ها مطرح نکن و بعد از اصرار های من که چرا اینطور می گی ؟می گه اون همکارمون اومده بهش گفته که ببین خبر داری سارا داره میره و حالا که داره میره  من می خوام بیام جاش فک کن در عرض ۵ دقیقه .حالا اگه رییس من دوست خوبمم نبود و من در جریان نذاشته بودمش چه اتفاقی می افتاد.(رییس مورد اشاره مرد است).
۲-سر ناهار نشسته ایم و خانومها شاهکارهای خونه داریشون رو تعریف می کنند با افتخار.
اولی : من هم برای فردا ناهار شوهرم باید غذا درست کنم و هم یه غذای جدا برای شام که نونی باشه .
دومی: این که چیزی نیست من باید لقمه کنم یا ساندویچ کنم بدهم دست شوهرم بخوره تازه دست به ظرفها هم نمی زنه یعنی من نمی ذارم.
من : وای حالمو به هم زدید اگر اون کار می کنه و خسته است شما هم خسته اید چه معنی داره .حالا درست می کنید دستتون درد نکنه . دیگه چیدن میز و جمع کردنش به عهده اونها باشه .
دو تایی با هم رو به من وای بیچاره شوهرت تو چقدر تنبلی حتما ظرف هم می دی بشوره .
من : خوب آره مگه چه فرقی بین من و اونه وقتی من هم پا به پای اون روزی 9 ساعت کار می کنم و روزی یکی دو ساعت هم تو ترافیکم .مگه من بولدوزرم.
اونها با لحن مامان بزرگها: سارا جان نکن این جوری . مردی که اینجوری باهاش رفتار شه از خونه فراری می شه .
واقعا چه منطقی . ساکت می شوم و می گم حق با شماست و ادامه نمی دم.
۳-باز سر ناهار و موقعیتی دیگر :
اولی: من شوهرم که از در میاد همون دم در کت و پیرهنش رو (احتمالا شلوارش رو روش نشد بگه ) در میارم و میندازم تو ماشین و تا شب اتو هم می کنم و همیشه لباسای شوشوم آماده و اتو کشیده تو کمد آماده هست و هرلباسی رو بعد از یه بار پوشیدن می شورم.
دومی : من تی شرت ها و زیر پیرهن هاش رو هم همیشه اتو می کنم .
من : مگه خودش چلاقه ؟ اخم شدید حضار.
سومی : این که چیزی نیست شوهر من لباساش رو باید داغ داغ بپوشه و اصلا لباس اتو کشیده تو کمد رو قبول نداره .
من : بابا بسه زشته شماها مثلا تحصیل کرده اید این چه طرز فکریه داغ داغ بپوشه یعنی چی مگه نونه .بعد هم خوب خودش اتو کنه .
دعوای بقیه با من : وای باز تو شروع کردی چقدر تنبلی تو تازه عروسی کردی .... نازت خریدار داره بذار چند صباحی بگذره پیرهناش اتو نداشت سرت داد کشید می فهمی دنیا دست کیه .سکوت و تایید من چون اعصاب بحث های چرتی از این دست ندارم.
در حاشیه : بعدا کاشف به عمل میاد خانوم داغ داغ جوراباشون رو هم میدن خشکشویی و تنها جهت کم نیاوردن در بحث شرکت می کنند.
۴-یک عدد همکار خانوم در بارداری های خانوم های دیگه شعارشون این بوده که زنی که بچه دار می شه باید بشینه خونه بچه بزرگ کنه و متاسفانه با این طرز فکر جایی هم هست که می تونه دستی بر قرارداد پرسنل داشته باشه .و قرار دادهای این خانومها تا انتهای شش ماه مرخصی زایمانشون تنظیم میشه و بعد از اون اجبارا خونه نشینی می شن.
خود ایشون باردار می شن و کماکان در حال شعار من می خوام بشینم خونه بچم رو بزرگ کنم چه معنی دار زنی که بچه کوچیک داره بیاد سرکار و شدیدا هم بر موضعشون پافشاری می کنند .
بعد از شش ماه سوت زنان بر می گردند سرکار و در جواب نگاه های پرسشگر دیگران سوت می زنند که نمه نه .
۵-حرف از روشهای پیشگیری و میزان موفقیتشونه .
اولی : وای من از این قرصها که می خورم با وجود اینکه خارجکیه و بهترینه و بسته ای پانزده هزار تومن حالم خیلی بد می شه و خیلی چاقم کرده مخصوصا پایین تنه م رو ( اینو خداییش راست می گفت)
یکی دیگه از همکاران خانوم که استثنا ئن روشنفکره : خوب شوهرت جلوگیری کنه حالا یا طبیعی یا ک.ا.ن.د.و.م .
اولی : نه آخه شوهرم می گه من اگه از ک.ا.ن.د.و.م استفاده کنم احساس می کنم با یه ف.ا.ح.ش.ه خوابیدم و عشق توش نیست و خلاصه حال نمی کنم وتو پیشگیری کن و قرص بخور.
خداییش حال می کنید منطق رو من حالم مخدوش نشه (داشته باشید که منظور ایشون حال روحی هم هست نه اینکه خیلی روشنفکره)حالا توی زن بدبخت با این قرصها افتادی تو مود دپرشن و هیکلت هم خراب شد و متعاقبا اعتماد به نفست هم گند زده شد بهش به جهنم بذار من حالمو بکنم .
اگر بخوام بگم تا فردا باید بنویسم . فقط جهت اطلاع این بانوان از قشر تحصیل کرده انگلیسی بلد فرنگ رفته و بعضا دو پاسپورته فرنگی  از خانواده های سطح بالای جامعه هستند( هم خودشون و هم شوشو جوناشون ) . خداییش حال می کنید فرهنگ مرد سالار رو که به خورد زنای ما رفته  با همه توانایی هاشون باز هم به قدرت خونه داری و استعداد شوهر داری و زن خوب و خونه دار بودن و کلفتیشون می نازن؟ و اگه یه گردن شکسته ای مثل من هم بیاد و بگه که نکنید آقا جان نکنید انگار که کفر گفته؟ و تهدید می شه به اینکه ببین شوهرت ولت می کنه میره ها ؟

نوشته شده توسط سارا در 11:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

چند وقتی بود که دنبال تغییر کارم بودم.
خوب این تغییر برای من خیلی سخت می شد که صورت بگیره .
چون من تو یه شرکت درجه یک از لحاظ جهانی کار می کنم و هیچ رقمه هم حاضر نیستم توی شرکتی که از اینجا کمتر اسم و رسم داره کار کنم .
شرکت ما یه مولتی نشنال فوق العاده اسم و رسم داره . که البته تو ایران ایرانیزه شده و بیرونش دیگران رو می کشه و درونش مارو و همون یه مدیر منابع انسانی ایرانی که داره گند زده به کل سیستم و آش شله قلم کاریه که بیا و ببین .
فک کن یه سری فارغ التحصیلهای بهترین دانشگاهها با دانش نسبتا خوب زبان و کامپیوتر که طبق ضوابط شرکت گزینش شدند کنار یه عده از دانشگاه آزاد مبارکه که یک کلمه جز هلو هاواریو بلد نیست و طبق سنت شریف پارتی بازی گزینش شدن کنار هم کار می کنن.
خانوم ها و آقایون شیک و پیک عطر زده و با کلاس و کنارشون یه عده یی که بو گندشون حتی روز شنبه خفت می کنه و باید برای فرار ازش عود روشن کنی.
دروغ چرا کار خوبی هم دارم و ازش راضیم .
حقوق و مزایا هم ای بد نیست .
در مقایسه با شرکت های ایرانی خیلی خوبه ولی در مقایسه با خارجی ها مخصوصا نفت و گازی ها و صنعت خودرو خوب معمولی و شاید کمه.
من الان سه ساله اینجایم و کم کم احساس می کردم دارم فسیل می شوم .یک کار رو هر چقدر هم پیچیده برای مدت طولانی انجام بدی خسته کننده می شه دیگه.( واقعا برام باور نکردنیه که مثل کارمندان محترم دولتی و شرکتها و سازمانهای بزرگ یه جایی بمونم تا بازنشستگی).
خوب شروع کردیم به رزومه فرستادن برای شرکتها. البته فقط پست ها و عنوان های کنترلی و مدیریتی.
یه چند تا جا هم رفتم مصاحبه که نتیجه نداشت و خداییش اعتماد به نفسم رو دیگه از دست دادم .گفتم نگاه ترو خدا همینه دیگه فسیل شدیم رفت و چون سه ساله یه جا هستم و جاب روتیشن هم نداشتم دیگه هیچ جا نمی گیرینم و شروع کردم به نذر ونیاز که ای خدا یه کاری جور شه ما از اینجا بریم که جور شد و یه شرکت نفتی بعد از چهار بار بردن و آوردن ما به عنوان مصاحبه با انواع و اقسام مدیرها ما رو پسندید .
تو این مصاحبه ها برای اینکه حرفه ای تر جلو کنیم شکسته نفسی کردیم . گفتیم آقا ما تجربه براتمون مهمه و حقوقی که به من میخواید بدید اونقدر مهم نیست و از این حرفها.
بالاخره زنگ زدن که ما می خوایم شما رو و برای همکاری آماده ایم .
بعد زنگ زدن به من که خانوم ما داریم جاب آفرتون رو می نویسیم و حقوق درخواستی تون اشکال نداره اگه انقدر کمتر بهتون بدیم و عنوان شغل رو هم یهویی از منیجر کردن تحلیل گر من هم عین پپه گلابی ها گفتم نه اشکال نداره ولی اجازه بدید من یه مشورتی با همسرم بکنم و بهتون جواب نهایی رو تا آخر هفته بدهم.
و همین که تلفن رو قطع کردم پیش خودم یه خورده فکر کردم دیوانه تو داری اینجا عنوان کنترلی و معاون مدیریتی رو داری ول می کنی بری یه تحلیل گر ساده شی تازه با صد تومن اختلاف قیمت .ای خاک بر سر بی اعتماد به نفست .باز گند زدی .
خلاصه طی یه اقدام انتحاری زنگ زدم و گفتم آقا جان ما منیجر کمتر نمی آییم و منت به سرتان نمی گذاریم و حقوق رو هم دویست تا دیگه بردیم بالا.و اونا هم گفتن با هم شور می کنن و با ما تماس می گیرند.
حالا من افتادم به غلط کردن که چرا این شرط ها رو گذاشتم خوب یه کلمه می گفتم نه و خلاص حالا اگه شرایطم رو قبول کنن که باید برم و اگه نرم غیر اخلاقیه.
تازه موقعیه که موقعیت دل کندن و رفتن جور شده می فهمم چقدر به این شرکت احساس تعلق و دلبستگی دارم به همین اوضاع شلم و شوربا و همین همکاران گاها بو گندو و همکاران خانم گاها خاله زنک و زیر آب زن .
حالا واسه تکمیل سر در گمی ما همین چند روزه گریدی که قولش رو یه ساله بهم دادن هم تو این چند روزه نهایی می شه.
و دورغ چرا حسادت به کسی که قراره بیاد جای من و کار الان من رو انجام بده.
و دارم همش خدا خدا می کنم که زنگ نزنن بگن کارت جوره و شرایطت قبول پاشو بیا.
و در حاشیه خداییش مردشور فرهنگ ایرانی ما رو ببرن.
شغل مدیریتی و با حقوق بالا رو اگه یه زن با همون شرایط یک عدد آقا و حتی با تحصیلات و دانش بالاتر پیدا شه که انجام بده سریعا از سر و تهش می زنن و عنوان مدیریتی ش رو ور می دارن و حقوق کمتر (حداقل یه سیصد تومن کمتر از یه مرد) می خوان بهت بدن.
واقعا تهوع آوره در واقع اینم یه جور سو استفاده جنسیتیه .که بهت تلقین می کنن تو چون زنی کار رو یه خوبی یه مرد انجام نمی دهی.
تازه من بچه ندارم اگر بچه داشته باشی که رسما بدبختی یا نمی گیرنت و یا بیگاری و حقوق نصف حقوق یه مرد با شرایط برابر بهت میدن.
ولی آقا جان ما زیر بار حرف زور نمی رویم و همین سنگر شرکت خودمون که حداقل از این لحاظ قدر می شناسه و تنوع در کارکنان زن و مرد براش مهمه را می چسبیم و ول نمی کنیم .
فقط خدا کنه زنگ نزنن و بگن خانوم شرایط شما قبوله .
ما بریم یه دو زار کار کنیم حقوقمون حلال باشه .


نوشته شده توسط سارا در 9:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

همیشه هر وقت صحبت از این میشه که زیبایی واسه زن یه ارزشه و زن باید خوشگل و مظهری از ظرافت و زیبایی باشه یه عده جبهه می گیرن که نه ظاهر ملاک نیست و از این حرفها .
حالا اگه این حرف از طرف یه زن مطرح بشه جبه گیری ها بیشتره و اگر تو یه جمع روشنفکر باشی که دیگه بدتر .
ولی علی رغم همه این حرفها این یه واقعیته ظاهر مهمه چه قبول کنیم و چه نکنیم چه واسه مرد و چه واسه زن .
ولی تو جامعه ما تاکید روی زیبایی زن بیشتره چون ظاهر مرد رو یه چیزایی مثل پول و موقعیت اجتماعی و چیزهایی از این قبیل می پوشونه ولی زن اگر مثلا از هر لحاظ توی موقعیت خوبی قرار داشته باشه مثلا پستی داشته باشه و یا تحصیلات آنچنانی باز هم اول قیافشه که تو چشم می زنه .
و این مساله ناخود آگاه روی حساسیت خانومها رو ظاهرشون تاثیر می ذاره.
و من همیشه دلم می سوخت برای زنایی که قیافه ندارن .
ولی الان یه چند سالی شده که زیبایی فقط ژنی نیست که تو از پدر و مادر به ارث ببری و شده یه هنر.
هنر زیبایی .
از جراحی های زیبایی مختلف که بگذریم هنر خود آرایی و ترکیب رنگها تو لباس و چگونگی آراستن مو و رنگ مو و مدل آرایش خیلی راحت می تونه یه زن معمولی و حتی زشت رو به شکل یه زن دلچسب و حتی زیبا در بیاره .
و یه هیکل زیبا و خوش تراش کل یه صورت زشت رو راحت می تونه بپوشونه.
بار ها شده زنی رو دیدم و تو دلم گفتم وای چقدر زشته و بعد عذاب وجدان گرفتم که زشتی ژنیه که بهش ارث رسیده .
ولی بعد برای قانع کردن وجدان خودم دقت کردم و دیدم که اگه بخواد می تونه مقدار زیادی از زشتی اش رو بپوشونه و حتی تبدیل کنه به زیبایی .
مثلا موی وزوزی به قول قدیمی ها یا فرفری خودمون که همیشه یه امتیاز منفی ظاهری بوده می تونه تو یه کسی مثل مریام فارس خواننده لبنانی با رنگ به جا و قشنگ درست کردن و همراه شدن با یه اندام فوق العاده بشه برعکس عامل زیبایی و شهرت و محبوبیت.
طوری که الان زیبایی که همیشه تو قصه های قدیمی مال دخترای سبک مغز بود و تو بهترین حالت هیچ ربطی به استعداد نداشت تبدیل شده به یه  هنر و الان با هوش تر ها زیبا ترند. چون باید ذهن خلاق داشت برای این چیزایی که گفتم.
و به نظر میاد داره یه تعادلی بین زن موفق و زن خوشگل به وجود میاد .یعنی زن موفق هم می تونه زن خوشگل قصه ها باشه و بر عکس .
و دیگه خوشگلی نشونه ابتذال نیست.
فکر کنم از این لحاظ حد اقل تو خوب دوره تاریخی ای دارم زندگی می کنم.

نوشته شده توسط سارا در 8:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

من و دو تا از همکارام که خونه هممون تقریبا یه مسیره با هم دیگه یه سرویس گرفتیم برای رفت و آمدمون .
البته من فقط برای برگشت چون صبح ها شوهر جان می رسونتم و فقط عصرها چون ساعت کارش معلوم نیست و دیر و زود می شه سرویس گرفتم برای برگشت .
هم سرویسی های من دو تا از همکارام هستند که که یکی دو سالی از من کوچکترند و دو تا دختر خوشگل و خوش هیکل و تر ورگل مجردند.
حالا بشنوید از راننده مون و سرویسمون .
ماشین یه پراید انتهای جواد ه که پشتش خوابونده شده و شیشه هاش دودی و یه اسکلت هم به آینه جلوش آویزون کرده با یه ضبط دوپس دوپسی که البته از ترس ما هیچ وقت موقعی که ما سوار ماشینیم دوپس دوپسش روشن نیست.
حالا راننده : اون هم یه پسر بیست و یکی دو ساله هست انتهای جواد .
اولا ترک تحصیل کرده و بعد قد کوتاه و یه خورده تپل و چشم آبی و موبور و عشق آهنگای جوادی کلا می تونی این موجود رو به عنوان سمبل جوادی تهرونی تو این سن و سال در نظر گرفت.و کلی هم خنگه و سطح فرهنگ هم علی رغم این که از خونواده ایه که وضع مالشون خوبه فوق العاده پایین .
این همکارای ما این با این بیچاره رفتاری دارند که با دستگیره در دارند یعنی اصلا جز آدم حساب نمی کننشو کلی هر وقت حوصلشون سر می ره بساط مسخره کردنش به راست.
و یکی هم مثل من آخر مادر ترزا که نکنید و بده و گناه داره و این هم آدمه و از این حرفها و رفتارم باهاش دوستانه ست .
خلاصه گذشت و یه بار بچه ها نبودن و من با این دلبر تنها بودم و من دلم چون خیلی براش می سوخت از رفتارای بچه ها و عقیده داشتم این هم آدمه و اینا یه خورده دوستانه باهاش برخورد کردم .
که ای کاش نمی کردم .
ای آقا این سر درد دلش باز شد و یهویی پسرخاله شد و شروع کرد شرحی از عشاق سینه چاکش دادن که بیا و بیین .
مثلا می گفت که یه بار توی آژانس خانومی رو سوار کرده بود که تازه از آلمان اومده بود و پدرش در آلمان تاجر فرش بود و اینا .بعد تو مسیر این خانوم چنان واله و شیدای این دلبر بلا شده بوده که بهش پیشنهاد داده تو بیا منو بگیر بعد من همه کاراتو می کنم و خرجت هم می دم و با خرج خودم می برمت آلمان پیش خودم ترو خدا التماس و اینا و بعد اونجا اگه خوشت نیومد اصلا منو ول کن و برو تو همون آلمان یه خاونم گوگولی مگوری بلون خوشگل آلمانی بگیر و زندگیتو کن .
یعنی خداییش من فکم افتاده بود که این چقدر خیال پردازه و انتهای اعتماد به نفس و احتمالا تصویر ذهنی ش از خودش محمدرضا گلزاری چیزیه و احتمالا اگر کسی از روی دلسوزی با هاش یه خورده خوب برخورد کنه سریع برای خودش داستان پردازی می کنه و به قدری تو ذهنش پر وبال می ده که خودش هم باورش می شه همچین اتفاقی افتاده .مثلا فک کن یه دختر مقیم اروپا که باباش تاجر فرشه بیاد با این اخلاص به یه راننده جواد با یه ماشین جوادتر در عرض یه ساعت اظهار عشق کنه .
این آدم آدم آرومیه و احتمالا دختره ازش خواسته که تو این مدت که ایرانه اینور و اونورش ببره این هم گفته به به عاشقم شد رفت و تو ذهنش پر و بال داده این هم عاقبت فیلم فارسی دیدنه دیگه طرف اسکیزوفرن می شه جوون مردم.
حالا خدا رحم کرده من متاهلم وگرنه فک کنم برای من هم یه داستان می ساخت البته الان هم بعید نیست بشنه بگه یه بانوی شوهردار عاشق من شده و پیشنهاد بی شرمانه و از این حرفا و احساس حضرت یوسفی بهش دست بده .
حالا تازه به همکارام حق می دم که این رفتار رو باهاش داشته باشن و تا من باشم واسه کسی دل نسوزونم .
فک کن این همکارای من که به ....نشون می گن دنبالم نیا بو می دهی و چشم انتظار شاهزاده ای با مورانوی سفیدن به این پسره بخندن بعد اینم توهم ورش داره یه چیزی بگه در مایه های ننه م رو بفرستم خواستگاری بعد پاشنه کفشه این دوستای منه که بره توی چشمش و بعد ما بی سرویس می شیم و کدوم خلی حاضر میشه هر روز ما سه نفر رو بیاد از آرژانتین بیاد ببره غرب تهران تو برف و بارون و ترافیک و آزانس هم گیر نمیاد پس همون بهتر که دوستان من برخورد غیر انسانی داشته باشن با این دلبر.

نوشته شده توسط سارا در 11:20 |  لینک ثابت   •