دوشنبه هجدهم آذر 1387
کار جدید
الان هم ، هم خوشحالم و هم غمگین.
خوشحال برای کار جدید ، تجربه جدید ، محیط جدید ، صنعت جدید ، آدمای جدید.
و ناراحت از اینکه اینجا رو با همه بدیهاش دوست دارم.
چهار سال زمان کمی نیست برای دل بستن به شرکتی که سه بار باهاش اثاث کشی کردی از برج الهیه جردن به ونک و از اونجا به وزرا.
عین اینکه خونه ات رو عوض کنی.
می اومدیم و فردای اثاث کشی ، میز ها و کامپیوترهامون رو تحویل می گرفتیم و خودمون هم یه دور بعد از بچه های خدماتی تمیزش می کردیم و با آستون و الکل ، کی برد و تلفن و بند و بساطمون رو با الکل پاک می کردیم ، همه خانومها از بالا تا پایین. بعد اسناد و مدارکمون رو بررسی می کردیم و اضافه هاش رو دور می ریختیم عین خونه تکونی، خوب معلومه که همه این پروسه حس همخونگی و صمیمیت می آورد.
بعد هم یه عالمه غر غر که اینجا چیه اومدیم و جای قبلی بهتر بود ، نور گیر بود ، دسترسی اش بهتر بود ، ساختمونش شیک تر بود و .... تا عادت می کردیم به ساختمون جدید.
حالا جدی جدی دارم از این مجموعه دل می کنم ، از دوست ها و همکارهایی که خوب یا بد دوستشون داشتم و بهشون عادت کرده بودم براشون کادوی عروسی ، چشم روشنی خونه ، چشم روشنی بچه گرفته بودم ، از دیر وقت موندن تا آخر شب تو شب های آخر ماه میلادی و شام از گرونترین رستورانها سفارش دادن و به ریش شرکت خندیدن.
از دعواها ، غرغر ها ، پشت چشم نازک کردن ها ، همدلی ها ، حسادت ها ...
از میتینگ های خسته کننده آخر هر ماه که کلی توش برای هم اس ام اس می فرستادیم و مدیرای ارشد رو مسخره می کردیم و می خندیدیم.
نه واقعا دلم تنگ می شود و واقعا تا آخر عمر اسم این شرکت معنای خاصی برایم خواهد داشت.
از ۲۴ سالگی تا ۲۷ سالگی حداقل ۹ ساعت در روز رو با این مجموعه و این آدم ها سپری کردم.
شوخی نیست.
معلومه که سخته.
یکشنبه دهم آذر 1387
چطور عشق اون رو با خودش برد-۱
تصور من از دانشگاه شهید بهشتی رو چیزایی تشکیل می داد که شنیده بودم که کلا با مشاهداتم منافات داشت.
دخترهای شدیدا مذهبی و گاها سیبیلو با چادری های فراوان و اونهایی هم که چادری نبودند انتهای بد لباس و جواد، فکر کن سال ۷۹-۸۰ از این شالها می انداختند رو مقنعه شون مثل هنر پیشه های تلوزیون و با سیبیل و پشم و پیل و ابروهای پر ، آرایش هم می کردند به سبک عروسهای ژاپنی.
پسرها هم که قشنگ مصداق عینی کلمه جواد بودند هم تیپ و قیافه و هم رفتار . خدا می دونه تو همین دانشگاه از چند تا هم دانشکده ای متلک و تیکه شنیدم و حتی دو سه نفری هم طبق سنت پسندیده عمله ها و جواد ها دنبالم راه افتادند و چند تا نامه عاشقانه جوادی گرفتم تا باور کردم اسم دانشکده مون واقعا برازنده دانشجوهاشه .
آخه به دانشکده ما می گفتند (نمی دونم الان هم می گویند یا نه ) ترمینال جنوب.
فکر کنم تنها دخترای متعادل تو هم ورودی های رشته خودم من بودم و یکی دیگه که اصلا ازش خوشم نیامده بود ، از این بچه پولدارای افاده ای بود.
بقیه همه از این مذهبی های سیبیلو بودند.
فکر کنم سر کلاس فارسی عمومی بود که بین همه رشته های دانشکده مشترک بود اولین بار دیدمش یا شاید هم تو سرویس دقیقا یادم نمیاد .
فقط یادمه قبلش کلی از این دانشگاه با این جو مسخره مذهبی زده شده بودم که کم کمک دیدم نه مثل اینکه این جواد بازی ها مختص هم رشته های ماست و بقیه سه تا رشته دانشکده اهل دل هستند و با حال.
واسه همین زدم تو کار بچه های رشته های دیگه و باهاشون دوست شدم که اکثرا هم از رشته ای بودن که تو این دانشکده با رشته های شناور ، بین یچه های ریاضی فیزیک بیشتر طرفدار داشت. اسمش نیوشا بود دختری آروم و خانوم و خوش اخلاق با خنده های پرصدا.
قبل از اینکه بفهمم چی به چیه با هم صمیمی شدیم ،خیلی زیاد . که من کم کم فهمیدم یه جورایی افسردگی داره ، ولی این چیزی از خواستنی بودنش تو چشم پسر و دختر کم نمی کرد . روزی یکی دو ساعت تلفنی با هم حرف می زدیم . خرید با هم میرفتیم ، تو دانشگاه همیشه با هم بودیم .همون دوستی های تیپیکال دوست داشتنی دخترهای نوزده بیست ساله . چه روزهایی که از دانشگاه شهید بهشتی تو سرد و سرمای زمستون تا ونک پیاده می اومدیم و حرف می زدیم ، یعنی اون حرف می زد و من گوش می کردم.
بهش که نزدیکتر شدم افسردگیش برام نمایانتر شد. افسرده بود شدیدا و برای رهایی دست و پا می زد .تلاش می کرد بالا می اومد چند تا نفس می کشید و دوباره می رفت پایین و من بدون اینکه بخواهم شروع کردم نقش ناجی رو براش بازی کردن.
تقریبا هر روز عصر بهم زنگی می زد و دو ساعت حرف می زدیم .اون اوایل چیز خاصی نمی گفت از در و دیوار می گفتیم و استادا و بچه ها و درس ها ،غیبت می کردیم و می خندیدیم و حرص می خوردیم و برام عجیب بود کمی ، اینکه می گفت وای سارا چقدر آروم شدم.
به مرور فهمیدم که عاشق یه پسر که چه عرض کنم یه مردیه از ۱۵ سالگی، که فکر می کنم ۱۴ سالی ازش بزرگتر بود ، یه عشق سودایی و دیوونه وار .
پسره دندونپزشک بود و از دوستای خانوادگیشون. یک رابطه دوستی کوتاه مدتی هم داشتند که بعد از اینکه خونوادش فهمیدند و حال پسره رو گرفتند قطع شد و دیگه به پسره هم اجازه ندادند که پاشو تو اون خونه بذاره و عشق افسانه ای این دوستمون پا گرفت .
عشقی که زندگی اش رو نابود کرد و ازش گرفت.
ادامه دارد
شنبه نهم آذر 1387
چیزهایی مثل کامل نبودن حجاب و آرایش داشتن و رنگ های روشن پوشیدن و حتی و شیک و تو چشم بودن که ازشون به عنوان بدحجابی یاد می شود.
خب این جور تذکر ها و حرف شنیدن ها انرژی روحی زیادی از آدم می گیره . من از این تجربه ها خیلی زیاد داشتم از مربی های پرورشی و دینی بگیر تا ناظم و مدیر مدرسه و حراست و کمیته انضباطی دانشگاه و گشت ارشاد و ...
این طرف و اون طرف و تو این وبلاگ و تو اون وبلاگ زیاد از تجربه های این مدلی صحبت شده و بنابراین صحبت ازش تکرار مکرراته .
ولی تو همه این برخوردها چیزی که برای من خیلی گرون تموم شد و خیلی ناراحتم کرد از طرف هیچ کدوم از این گروه آدمها و دسته ها و گروه هایی نبود که ازشون توقع داری.
اولین جایی که شروع به کار کردم بعد از تموم شدن درسم بیمه پ.ا.ر.س.ی.ان بود که زیر مجموعه بانک پ.ا.ر.س.ی.ان بوده و هست.
یه زنه (خیلی سعی می کنم مودبانه ازش یاد کنم وگرنه دلم می خواد اینجا یه فحشی رو بذارم که برازنده وجود کثیفش بود) عضو موظف هیئت مدیره بود که بعد از مدیرعامل بالاترین مقام شرکت بود . همون هم به همراه مدیر عامل مصاحبه اصلی من رو انجام داد. نا گفته نماند اون زمان (پنج سال پیش) تنها کارمند بدون پارتی اونجا من بودم الان رو خبر ندارم چون خیلی مجموعه بزرگ شده و تعداد کارمندها زیاد و دلیلش هم رتبه یک من تو آزمون استخدامی پ.ا.ر.س.ی.ا.ن بین کل رشته ها بود . بماند این خانوم فوق لیسانس مدیریت سرمایه گذاری داشت از انگلستان و سنش حدود ۶۰ سال بود از این تیپ زنایی که سر تا پاشون رو ساکشن کرده بودند و هرسال تعطیلات در سواحل کشورهای همسایه با بیکینی به آفتاب گرفتن مشغول بودند با خرمن خرمن ادعای روشنفکری و با حالی . بعد من اونموقع چون تازه کار بودم محض احتیاط خیلی سنگین لباس می پوشیدم و کلا تیپم رسمی بود و آرایش هم می کردم ولی خیلی رسمی مثلا آرایش کرم قهوه ای که تو چشم نباشه .
حالا ما اونجا کسایی رو داشتیم که با سایه هفت رنگ و ماتیک سرخابی و قرمز (مثل الان خودم) می اومدند سرکار خوب نوش جونشون پارتیشون مدیر عامل بانک بود و کسی جرات داشت بهشون بگه بالای چشمتون ابروست.
بعد این خانوم فکر کن به آرایش و تیپ من گیر داده بود اون هم به طرز خفنی .
فکر کن من رو قابل ندونسته بود که به خودم بگه به دو تا از مدیرای مرد گفته بود که بهم بگن که انقدر احمق بود که فکر نکرده بود که این باعث می شه که روی اون مدیر مرد تقریبا جوون به روی من بیست و دو ساله باز میشه و ممکنه مشکلاتی رو پیش بیاره که واقعا هم آورد و به قدری این مردک وقیح و پررو شده بود و شوخی های جنسی می کرد که بعد از یه حال گیری لفظی توسط شوهرجان که اونموقع دوست پسر جان بود من استعفا دادم و ازشون شکایت هم کردم .
و من هنوز که پنج سال از این اتفاق گذشته نتونستم بدون خشم و ناراحتی و دلخوری به این اتفاق نگاه کنم .
این که کسی که یه اعتقاداتی داره درست و غلط و به خاطر اون اعتقادات بهت حرفی می زنه و به اصطلاح خودشون ارشادت می کنه باز می تونی خودت رو توجیه کنی که احمقه و این برخورد نتیجه حماقتشه و و حداقل خودش داره فکر می کنه که کارش درسته.
ولی این که این برخورد از طرف کسی که شرحش گذشت صورت بگیره و فقط برای اعمال قدرت و حفظ ظاهر و ضعیف کشی خیلی دردناکه .
کسی که مثل خودته و از خودته و هیچ وقت به حرفی که زده اعتقاد نداشته و نداره و خودش هم می دونه که حرفش و کارش غلطه ولی منافعش ایجاب می کنه که در اون شرایط اون ماسک کثیف رو به چهره ش بزنه و تورو ارشاد کنه .
من از تو کمیته انضباطی دانشگاه ش.ه.ی.د ب.ه.ش.ت.ی به خاطر قرتی بازی پرونده دارم وزین و سنگین و بارها با رییس کمیته انضباطیش چایی خوردم ولی هیچ وقت به این اندازه اذیت نشدم چرا که حداقل اونها اعتقاد داشتند که کاری رو انجام می دهند که درسته .
شاید در مورد تجاربم در این باره که بیشتر خنده داره برام تا ناراحت کننده یاد آوریشون ، بنویسم.
دوشنبه چهارم آذر 1387
اون هم در مورد زن های قدرتمند تاریخه از نوع قدرت مطلقه و وراثتی مثل پادشاهی.
زن ملکه زیاد داشتیم تو تاریخ ولی ملکه ای که عنوانش رو از شوهرش به ارث برده و بیشتر عنوان ملکه برای این مدل ملکه ها یه عنوان تزئینی و بی مسما بوده .
ولی زن ملکه ای که قدرت رو هم همراه عنوان به ارث ببرد (از سمت پدر)و ملکه گی براش قدرتی همسان یک پادشاه مطلقه به همراه داشته باشد فکر کنم سه تا زن بودند که دوره زندگیشون تو تاریخ نزدیک به دوره کنونی بوده و زندگیشون با افسانه کمتر آمیخته شده که عبارتند از ملکه ماری تئودور و ملکه الیزابت اول و ملکه ویکتوریا.
از دو تای اولی که اولی اصلا بچه دار نشد و دومی هم اصلا شوهر نکرد.
ولی ملکه ویکتوریا شوهر کرد و اگر اشتباه نکنم نه تا هم بچه زایید از بیست و یکسالگی تا چهل سالگی تقریبا.
بعد اونوقت این زنی که شوهرش هم بر خلاف قانون کلیسا و به خاطر اطاعت از قانون انگلیس و تابعیت از ملکه باید از اون اطاعت می کرد و کلا همه با تعظیم و بر خاک افتادن بهش نزدیک می شدند موقع زایمانهایش که احیانا در اون زمان دکتر زن هم نبوده چه جوری رفتار می کرده و چگونه موقع زایمانهایش وقار و ابهت ملکه بودنش رو حفظ می کرده ؟
نه خداییش تفکراتی از این بیمار گونه تر پیدا می شد که من بهش بپردازم ؟
شنبه دوم آذر 1387
امیدوارم لحضات خوبی را در وبلاگ من سپری کنید
من همیشه با دید حرص خوردن به اینها نگاه می کردم و مرض مازوخیسم هم که دارم باعث می شده تقریبا به اندازه وبلاگای محبوبم بهشون سر بزنم و از این همه سطحی بودنشون حرص بخورم که مثلا می نوشتند :امروز رفتم و واسه خرید عروسی لوازم آرایش خریدم دیگه شوشو رو دوست ندارم برام مارک فوفول رو نخرید و مارک گوگول رو خرید و اراجیفی از این دست به علاوه شرح مبسوطی از قربان صدقه شوشو جوناشون رفتن.
وبلاگ الیزه رو می خوندم رفتم تو گوگل ریدرش دیدم تو شر آیتماش چند تا پست از این جور وبلاگا رو شر کرده.
که خداییش یه نمونه اش دیگه انتهای ... چی بگم بود.
فکر کن تو سر در وبلاگ نوشته : امیدوارم لحضه های خوبی رو در وبلاگ من سپری کنید.
اون وقت دوستاش چپ و راست قربون صدقه ش رفتن اونوقت یه نفر نیومده بگه بابا این غلط املایی تو درست کن.
ولی خداییش ایندفعه رو به چشم طنز نگاه کردم و واقعا خندیدم و با جدیت منتظر پست جدیدش هستم .
باشد که اوقات خوشی را برایمان فراهم کند.
