تبليغاتX
من و سایه ها

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

چرا من یه طوریمه؟

نمی دانم چی به سرم آمده ، فکر می کنم یه مشکلی وجود دارد. باید خوشحال باشم ولی نیستم.

دلم کسی را می خواهد که بهم اطمینان خاطر بدهد که بگوید همه چیز درسته و مشکلی وجود ندارد، نه اینکه مشکلی وجود داشته باشد نه ولی دلم یکی را می خواهد که بهم بگوید هی دختر انقدر سخت نگیر لازم نیست که انقدر نگران کامل بودنت باشی لازم نیست همیشه زیبا باشی و آراسته با یک لبخند مهربون لازم نیست که انقدر نگران باشی که راجع بهت چی فکر می کنند لازم نیست که همیشه حواست باشد که باهوش و حتی تیز هوش به نظر برسی .

گور پدر تیز هوشی و خوشگلی و وقار و متانت و نظر دیگران.

چرا من نمی توانم آزردگی و ناراحتی ام را بدون اینکه خودم را ناراحت کنم ابراز کنم؟ چرا وقتی شخصی با حرفی حرکتی و یا ایجاد موقعیتی  منجر به ناراحتی ام و ضایع شدن حقم می شود نمی توانم ناراحتی ام را بدون اینکه تمام اعضای بدنم منقبض شود و بغضی وحشتناک تو گلویم بنشیند و عصبیتی شدید روانم را خراش بده بیان کنم ؟ من دارم دنبال چی می گردم ؟ چه چیزی را می خواهم اثبات کنم؟

این دختر بچه ترسیده و ناراحت و بی اعتماد به نفس که اشک از چشم هایش روان است و طوری گارد گرفته که انگار کسی می خواهد بزندش کیه که تو درون منه؟

چرا من دارم سعی می کنم پشت ژست یک زن موفق و امروزی و تحصیلکرده که با سن کمش عنوان مدیر دارد و یک پست کلیدی و استراتژیک در یک شرکت درجه یک تو سطح جهانی قایمش کنم ؟

اصلا واسه قایم کردن این دختر بچه نبود که انقدر تلاش کردم تا به اینجا رسیدم ؟ واسه اینکه اثبات کنم که من اون دختر بچه هه نیستم واسه اینکه اثبات کنم من اصلا اون دختر بچه رو نمی شناسم  و حتی وجودش رو انکار کردم ؟ ولی حالا که به اینجا هم که هستم رسیدم هنوز هست و هنوز می ترسد و هنوز دارد گریه می کند و بیشتر از همیشه نگرانه که کسی اذیتش نکند؟

کی من و اون از هم جدا شدیم و دو نفر شدیم که من نفهمیدم؟ اصلا دو نفر کجا بود ؟ اون خود خود منه که هی می خواهم با موفقیتهای بشتر بهش اطمینان بدهم که ببین نترس داریم به جایی می رسیم که هیچ کس دیگه نمی تواند اذیتمون کند . ببین همه چه حسرتت را می خورند و دوست دارند جای تو باشند ؟ ببین چطور با وجود حلقه دست چپت و برخورد سنگین و با وقارت چطور نگاه پر حسرت مردها را دنبال خودت می کشی؟

اصلا اینها همه به کنار . مگر تو زن نیستی ؟ مگر همه زنها دلشون عشق نمی خواهد ؟ ببین شوهرت چه عاشقانه دوستت دارد؟ ببین کوچکترین حرکتت به چشمش خواستنی و تحریک کننده است ؟ببین چقدر ملاحظه ات را می کند و چقدر تشویقت می کند و بهت انگیزه می دهد؟

مرد خوبیه انقدر دوستت دارد انقدر نجیب و چشم پاکه پس دیگر چه مرگته ؟ می دونم الان می گی من رو دوست داره و تو رو نه . ولی مگه من و تو یکی نیستیم ؟ هه من چی می گویم من خودم دارم انکارت می کنم اونوقت توقع دارم اون تو را خود من بداند و دوستت داشته باشد.

تو رو خدا بسه انقدر گریه نکن انقدر نترس خسته ام کردی انقدر باهات کلنجار رفتم انقدر قایمت کردم انقدر که وقت و بی وقت به حالت دل سوزاندم و اشک ریختم .

می خواهم این دفعه جدی جدی به جفتمون کمک کنم . باید بروم پیش یک مشاور که کمک کند که یا با هم به یک تفاهمی برسیم یا یکیمون گورش را گم کند و از این کالبد بیرون برود یا من یا تو.

الگوی دیکته شده زن موفق با دختر بچه گریه اوی ترسو و بی اعتماد به نفس نمی خواند.

نگران نباش یک فکری به حالت می کنم . به حال جفتمون.

 

نوشته شده توسط سارا در 15:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

لعنت بر هورمون ها

صبح که از خواب بلند می شوم خسته ام خیلی خسته ، انگار که تو خواب کوه کنده باشم.

به محض باز شدن چشم هایم افکار منفی یکی یکی به کله ام هجوم می آورند. منفی ترین و انتهای بدترین افکار.

چند روز مانده به آغاز کارم در شرکت جدید، در ذهنم دارم فکر می کنم که ای بابا نه پاسپورتم را تمدید کرده ام و نه وقت کرده ام برای انجام کارهای تسویه حساب و گرفتن مدرک موقت کارشناسی ارشد به دانشگاه مراجعه کنم.

تو ذهنم مجسم می کنم که روز اول کاره و از من مدارک تکمیل پرونده ام را می خواهند و من می گویم که این دو تا را هنوز انجام نداده ام و مسئول مربوطه می گوید خانوم پس شما تو این یک ماه و خورده ای که وقت گرفتید چی کار می کردید و من هم می گویم به شما چه و دعوایمان می شود و من کار را شروع نکرده استعفا می دهم .

این زیباترین فکری ست که در حال آرایش کردن و لباس پوشیدن برای رفتن به سرکار به کله نحسم می

آید. بقیه افکاری از قبیل آدم کشی و نسل کشی فامیل شوهر هست و تمام کارهای بدی که در این مدت در حق من انجام داده اند که در حینی که منتظرم شوهرم کفش هایش را بپوشد و از خانه خارج شویم مرور می کنم  و اینکه اصلا دوستشان ندارم را به خودم یادآوری می کنم و در جواب لبخند شوهرم دندان قروچه می کنم . در راه چند بار به بهانه های مختلف پاچه اش را می گیرم و او که می فهمد هوا پس است مواظب است که بیش از این بهانه ای به دستم ندهد. در محل کار از زمان زدن دکمه پاور تا وقتی که سیستم بالا بیاید به سیستم عامل لینوکس و واحد آی تی شرکت و عاملان تحریم ایران و مایکروسافت که چرا آمریکایی است و قرتی بازی های کد آو کنداکت شرکت که به ما حق استفاده از ویندوز نمی دهد ، فحش می دهم . در واقع هر کس که با من کاری دارد دندان قروچه ای به شکل لبخند و فحش آبداری در دلم دریافت می کند.

عصر هنگام سر گرفتن نامه ای  با یکی از همکاران بحثم می شودکه به پاره کردن نامه از طرف من و ترکیدن بغضم و گریه ای عجیب و عصبی که نگاه متعجب بقیه و خجالت بسیار مرا به همراه دارد ، منجر می شود.

از طرفی خجالت می کشم که دیگران روی دیوانه و وحشی ام را می بینند و از طرفی بسیار خوشحالم که بهانه ای برای خالی کردن عصبیتی که در وجودم زبانه می کشد پیدا کردم. گریه می کنم و همراه با پاره کردن نامه مربوطه بلند بلند به مدیر مربوطه فحش می دهم (البته در نبودش).

در راه برگشت با راننده گوگولیمون که شرحش چند پست قبل تر رفته تنها هستم.

در خیالم چند بار حسابی کتکش می زنم و عقده دلم را با تصور اینکه که در زیر مشت و لگد های من دارد نعره می کشد فرو می نشانم و در جواب حرف هایش یک آهان مودبانه و یک لبخند خانومانه می دهم.

در خانه خوشحال از اینکه این روز نحس به اتمام رسیده دوش می گیرم و می آیم بیرون و راه می روم و غر می زنم تنهایی و برای در و دیوار.

شوهرم می آید و جواب سلامش من خسته ام و امشب زود می خوابم و تو می خواهی بخواب و می خواهی تا صبح بیدار بمان و بترک هست و می روم و می خوابم و در خواب تمام کتک کاری های که در طول رزو در ذهنم تمرین کرده بودم را تکرار می کنم.

این وضعیت دو سه روزی تا مشاهده اولین قطرات خون قاعدگی ادامه دارد و بعد دنیا کمی روشن تر می شود.

انگار طبیعت خشم و انتقام خود را از اینکه این بار هم زایشی در کار نیست از جسم و روح زن می گیرد.

نوشته شده توسط سارا در 20:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

با چند تا از همکارها دور هم جمعیم ( من خیلی سخت لقب دوست به کسی می دهم).

دوتاشون به تازگی از ماموریت آفریقای جنوبی برگشتند ، جلسات مربوطه دو روز بیشتر طول نکشیده ، ولی سفرشون رو یه یک هفته ای طول دادند به خرج خودشون بیشتر ماندند و رفته اند و گشته اند.

از یه چیز جالبی تعریف می کنند یک تفریح جالب اگر بشود اسمش را تفریح گذاشت و مازوخیسم نگذاشت : غذا دادن به کوسه ها . فکر کن نفری صد و خورده ای دلار از ملت می گرفتند یه لباس خاصی تنشون می کردند بعد ده تا ده تا توی یک قفس مشبک فلزی می گذاشتنشون و می فرستادند توی آب یخ به طوری که فقط سرشون از آب بیرون باشد اگر درست فهمیده باشم و بعد هم سر و کله کوسه ها پیدا می شده و اینها از لابلای شبکه های فلزی قفسه ای که تویش بودند در حالی که از سرما می لرزیدند به کوسه ها غذا می دادند در عینی که مواظب بودند کوسه هه دست خودشون رو هم با غذای اهدایی نخورد.

خیلی هیجان انگیزه ،نیست؟

یادم می رود به یک سفر دسته جمعی چند تا از بچه ها به اصفهان داشتند ، سفر به دوبی ، کیش ، ترکیه و هر جا که پا بده و پولش رو داشته باشند و تفریحاتی که مختص مجردهاست البته گاهی هم متاهل ها قاطی می شدند ولی نه متاهل هایی مثل من به قول خودشون آویزون شوهر.

یادم می رود به دوستی که بعد از مدت ها دیدمش و همسن من و مجرده با هیجان از دوست پسر جدیدش تعریف می کند و جاهایی که رفتند . از مهمانی ای که برای شب ژانویه دعوت هستند و اینکه چی می خواهد بپوشد و ...و دوست پسرهایی که عوض کردنشون برایش یک تفریح خیلی روحنوازه.

به خواهر و برادر خودم که به ترتیب دو و پنج سال از من کوچکتر هستند تقریبا هر دو هفته یکبار مهمونی های دعوت هستند که دوتایی با هم میروند از همون هایی که زمان ما بهشون می گفتند پارتی و می آیند و تعریف می کنند که چه خوب بوده و خوش گذشته و اینکه دختر ها پسر خاله ام را دست انداخته اند و دم گرفته اند : فرزاد پلنگ  و من لبخندی شایسته یک خانوم را می زنم و به شوهرم نگاه می کنم و می خندم.

به سفری از طرف شرکت به کیش داشتیم و من ساکت نظاره می کنم دختر و پسرهای مجرد و متاهل را که از اول عصر تا شب می نوشند و جت اسکی و غواصی و اسکله تفریحی و چای و قلیون و رقص و آواز و من بینشون احساس وصله ناجور بودن رو دارم.

یه چیزی تو دلم چنگ می زند فکر کنم حسادت باشد.

چه زود تنهایی تفریح کردن را یادم رفته . بر می گردم به جمعی که غذا دادن به کوسه ها را دارند همچنان تعریف می کنند و سرما و ترس و هیجانش رو.

یه لحظه دلم می گیرد از اینکه چه زود ازدواج کردم و هیچ تفریح مجردی ای نداشتم به جز پیک نیک های بچه مثبتانه دانشجویی.

نمی دونم اصلا از اول تنهایی و بدون شوهر تفریح کردن را بلد بودم یا اینکه الان یادم رفته ؟



نوشته شده توسط سارا در 14:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم دی 1387

شانس

خیلی ها می گویند که چیزی به اسم شانس وجود خارجی ندارد و این آدم ها هستند که موقعیت ها را خلق می کنند .

ولی من کاملا معتقدم به شانس چرا که مشاهداتم آن را تایید می کند. حداقل از لحاظ مسائل کاری و شغلی.

فکر کن طرف یه لیسانس در پیت دارد از دانشگاه آزاد قزوین مال ده دوازده سال پیش ، یعنی اون زمانی که دانشگاه ۴۰ نفر می خواسته ۲۰ نفر همش شرکت می کردند و هر خنگی شرکت می کرد قبول می شد بعد هیچ امتیاز خاصی هم ندارد هیچ نه دانش آی تی خاصی نه دانش زبان آنچنانی و نه لهجه آنچنانی و نه حتی طالاعات به روز در مورد دنیای بیزینس. فقط یک شانس خدا که باعث می شود تو یک شرکت خوب اسم و رسم دار سر در بیاورد و با زیر آب زدن و روابط خاص یهویی بشود مدیر فروش . بعد چون این شرکت اسم و رسم دار است و کارمندهایش رو تو بازار کار رو هوا می زنند و واقعا نمی دونم چی؟ یعنی همون چیزی که من بهش می گویم شانس ، یهویی به عنوان مدیر عامل تو یک شرکت خفن که نمایندگی یک شرکت آرایشی بهداشتی تو ایرانه که البته خانوادگی هم هست ، این آدم رو استخدام می کنند .

با چه شرایطی؟

حقوق ۷ ملیون تومن ، واگذاری ۱۰٪ سهام شرکت در ابتدا، پاداش نمی دونم چند درصد (اطلاعات دریافتی ناقص بوده) روی سود سالانه شرکت به علاوه یک عدد ماشین در حد ۶۰ الی ۷۰ ملیون تومن برای خود ایشون از اول کار.

خداییش به این چی می گویند جز شانس باد آورده؟ هان چی می گویند ؟ من موندم واقعا تو کار خدا.

حالا هی بروید درس بخوانید و یا بچه هایتان را به درس خواندن تشویق کنید. طرف زن هم نیست که بگوییم حوری بوده و چشمشون گرفته.

یه آقای چهل ساله از هر لحاظ معمولی یه خورده زرنگ و موذی و آب زیر کاه.

فکر کنم اگر یکی از همکارهایم از این جا رد شود سریعا من را شناسایی کند با این اطلاعاتی که اینجا دارم رو می کنم. جهنم.


نوشته شده توسط سارا در 17:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم دی 1387

چطور عشق اون رو با خودش برد-۲

افسرده بود و این عشق افسرده ترش کرده بود . خودش هم می دونست که اوضاع رو حی اش خیلی خرابه ولی وقتی بهش می گفتیم ترو خدا به یه روانپزشک یا مشاور مراجعه کن می گفت فایده نداره چی می خواهند بهم بگویند که خودم ندونم ، این هم از مضرات تیزهوش بودنه که آدم دست همه رو می خواند.

به نظر من این عشق و علاقه مالیخولیایی بود و یک آدمی که از لحاظ روحی سالم باشه هیچوقت نمی تواند عاشق کسی باشد که فقط یک رابطه یکماهه در ۳ سال پیش باهاش داشته و بعد از اون هم شش ماه یکبار اگر جایی در خونه اطرافیان و و دوستان اگر پیش اومده باشه دیده باشدش.

از طرفی می خواست طبق دل پدر و مادر و برادرهایش رفتار کند که از این موجود یعنی معشوقش متنفر بودند و از طرفی هم هیچ جور قانع نمی شد که این عشق و علاقه هیچ پایان خوشایندی ندارد.

بدون اغراق اون زمان ها روزی ۲ ساعت با من تلفنی حرف می زد . یه موقع هایی که ازش می خواستم که بهم بگوید که چشه و چه احساسی داره .

راستش نمی تونستم درک کنم افسردگی عمیق و عجیبش و دردی رو که داشت می کشید و بال بالی که برای آرامش می زد و و همیشه بهم میگفت که هیچ وقت از یه آدم افسرده نخواه که از حسش برات حرف بزند چون در آنصورت تو هم پی می بری که همچین حالت و احساسی که هم تا حالا ازش بی خبر بودی وجود دارد و ممکنه تجربه اش کنی . به عبارتی می خواست بگوید حرف زدن من از احساسم ممکن است تو را هم به این وادی بکشاند. فقط این رو بدون که حاضرم فلج بشوم و حتی پاهایم قطع شود ولی آرامش داشته باشم.

درسمون تموم شد هرکدوم ارشد تو یه دانشگاه قبول شدیم . رتبه ارشدش شده بود ۹ و دانشگاه تهران قبول شد . خودش می خواست از دانشگاه خودمون برود می گفت که می خواهم از نو شروع کنم . رابطه مون خیلی کمتر شد . من دانشگاه دیگه ای بودم و همزمان سر کار می رفتم و همزمان هم ازدواج کردم .باهم باز هم در تماس بودیم ولی در حد احوالپرسی و درس و مقاله و پروژه حرف می زدیم. دیگه خیلی کمتر از عشق احمقانه ش حرف می زد . با یه پسر دیوانه تر از خودش و شدیدا افسرده تو چت دوست شده بود . گاهی تو حرفهایش می گفت خودم هم نمی دونم چرا باهاش دوست شدم و چرا دارم این دوستی رو ادامه می دهم . پسره دیوانه وار عاشقش شده بود . یه آدم دوباره سن بالا این بار آس و پاس از یه خانواده از هم پاشیده و فقیر و دیپلمه . خلاصه هر چه خوبان همه داشتند این آقا تنها داشت . وقتی ازش می پرسیدم که چرا این ؟ می گفت به یک کسی احتیاج دارم ولی نمی خواهم به احساسم به اون قبلیه خیانت کنم واسه همین هم یکی رو انتخاب کردم برای دوستی که خیلی سطح پایین باشه و نتوانم عاشقش بشوم . خداییش منطق رو حال می کنید؟

گذشت و گذشت تا اینکه یک روز یه از محل کارم با نامزدی که شوهر الانه بیرون بودیم یکی از دوستان مشترکمون زنگ زد و سلام و احوالپرسی خیلی مختصر و یک دفعه گفت نیوشا دیگه پیش ما نیست ..... و بعد هق هق گریه و من واقعا مغزم نمی کشید که یعنی چی ؟

یادم نیست بعدش چی شد فقط فکر می کنم زانوهایم شل شد و افتادم رو زمین . وای خدای من چه لحظه های وحشتناکی بود .

دیگه عزا داری برای یه دختر بیست و سه ساله که شرح نمی خواهد . می خواهد؟ تو مراسم بود که حدس زدم خودکشی کرده و با عکس العمل خانواده اش حدسم به یقین مبدل شد. فکر کنید روز خاکسپاری ۱۰۰ نفر از بچه های دانشگاه دختر و پسر سرکوچه شون جمع شدند برای شرکت در مراسم تشییع و خاک سپاری و خانواده اش هی به طرق مختلف می خواستند بپیچونند بچه ها رو.

این یه نمونه کوچیک از رفتارهای غیر طبیعی شون بود. ولی چرا آخه؟ افسردگی اش که چیز جدیدی نبود . بعد هم آدمی که بخواهد خودکشی کند که انگیزه هیچ کاری ندارد ولی این مثل چی درس می خواند و شاگرد اول دوره شون بود دو روز پیشش گفته بود می خواهد دکترا بخواند و ...

موج غصه و عزاداری که خوابید فکر کنم ۴ یا ۵ روز بعد از فوتش بود که خواهرم گفت که روز آخر زندگیش یعنی همون روزی که عصرش یا شبش جسدش رو تو اتاقش که درش رو قفل کرده بود ، بعد از شکستن در اتاق پیدا کردند به من زنگ زده بود، به خونمون . روز تعطیل بود ولی برای من کاری پیش اومده بود که رفته بودم سر کار . گریه می کرده خواهرم می پرسد چی شده ؟ وسط گریه می خندد و می گوید هیچی یه خورده دلم گرفته . خواهرم می گوید که سارا خونه نیست با موبایلش یا محل کارش تماس بگیر .می گوید باشه و خداحافظی می کند ولی تماس نگرفت هیچ وقت تماس نگرفت .

رفت و تموم شد به همین سادگی عزیزترین دوستم که با وجود افسردگی شدیدی که داشت واقعا بهترین دوست بود نه فقط برای من که برای خیلی ها . دختر مهربون ریز نقش و ظریفی که خنده های پر صدایش همه رو به خنده وا می داشت . دختر ۲۳ ساله ای که با وجود مشکل شدید و درد عمیق روحی اش سنگ صبور خیلی از اطرافیانش بود حتی پدر و برادرهای ۱۰ سال از خودش بزرگترش.

شاعر هم بود دو تا دفتر شعر داشت می دونم پیش کسی به امانت بود ولی نمی دونم پیش چه کسی؟ شعر هایش اگر منتشر می شد بی اغراق شهرتی بسیار برایش به همراه داشت ولی شدیدا مخالف بود با انتشار شعرهایش و حتی به ما هایی که محرم اسرارش و خلوتش بودیم اجازه نمی داد چیزی از روی دفتر شعرش بنویسیم یا حتی رو یه شعر به اندازه ای بمانیم که بتوانیم حفظش کنیم .

هیچ وقت نفهمیدم چی شد و چی به سرش اومده بود که مرگ رو به زندگی ترجیح داد هرچی بود می دونم خیلی برایش دردناک بوده چون اون دختری که من می شناختم زندگی رو با همه دردهایش دوست داشت. می دونم لحظه های وحشتناکی رو قبل از پرکشیدن گذرونده چون بالشی که زیر سرش بوده بعد از مرگ خیس خیس بود از اشک تا چند ساعت بعد که خانواده اش از مهمونی برگشتند و پیداش کردند. ولی حسم می گوید که به اون عشق احمقانه و دیوانه وارش

چی می خواسته به من بگوید؟ اگر با من حرف می زد فرقی می کرد ؟ الان زنده بود ؟ نمی توانم چیزی حدس بزنم . فقط امیدوارم به اون آرامشی که دیوانه وار دنبالش بود رسیده باشد .

و من ؟ من هیچ وقت دیگر نتوانستم با هیچ کس صمیمی بشوم . نمی دونم چرا، واقعا نمی دونم چون خود آگاه نیست .

دوست می شوم می خندم شادی می کنم سانسور شده درد دل می کنم ولی نمی توانم دریچه های روحم رو برای کسی باز کنم حتی برای همسری که عشقش برایم با ارزش ترین چیزی ست که دارم. هیچ دوست صمیمی دیگری ندارم .

دوستانی هم که مال آن زمان هستند ؟ نمی توانیم همدیگه رو تحمل کنیم تو دور هم جمع شدن هامون نبود اون رو می بینیم و تو همه حرف ها و سکوت هامون هست و نیست و نبودش آزارمون می دهد ، انگار که وقتی همدیگر رو می بینیم و دور هم هستیمه که اون نیست .

روحش شاد.


نوشته شده توسط سارا در 13:28 |  لینک ثابت   •